دو دانه مانده
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 5:30
اصلا نمیدونم چجوریاست که شب امتحان دوس دارم همه کاری کنم بجز درس خوندن :دی تنها دو عدد باقیست !
هپی مپی باشه تولدت
-
تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 21:50
فردا تولدمه. به همین سادگی. یکسال پیش کجا، الان کجا... راستی سال بعد کجا؟! الله اعلم خوشحالم خیلی خوشحالم خدااایااااا شکرت :) استرس نوشت: به دلم چنگ میزنن انگار. استرس میگیرتم. چیزی فراتر از غیرتی شدن حتی!
ما ناظریم یا تلاشگر؟!
-
تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 21:50
و دوباره همون نداهای درونیِ "قوی باش"، "میتونی"، "تو قول دادی"، "از پسش برمیای" و و و و ... احساس میکنم سوار یه ترن شدم که با سرعت در حرکته و تنها کاری که ازم برمیاد محکم نشستن و تماشای مناظره. نباید ترسید خدایا خودتو عشق است ;)
فایتینگ
-
تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 21:50
در مجموع مثبت ارزیابی میکنم! جَو کلاسمون رو میگم :)) همه بچه ها پُر اومدن. قشنگ معلومه حالیشونه. بدون تحقیق و فقط با خرخونی نیومدن. منم تا جایی که جا داره واسه چند دسته نشدن و تلطیف اوضاع تلاش میکنم. فایتینگ,
Rainy morning :)
-
تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 21:50
اولین بارون پائیزی رو امروز شاهدش بودیم :)) هوا خیلی خیلی لطیفه. جون میده کل کار و بارت رو کنسل کنی و از این هوا و مشتقاتش لذت ببری. الان هم تو کتابخونه نشستم کنار پنجره که بازه. گاهی نسیمی میزنه و آدمو از حال و هوای کسالت بار روزمرگیا بیرون میکشه. انگار یه سیلیِ آروم به صورت آدم میزنه میگه چته؟؟؟ ت...
نو عنوان
-
تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 21:50
خیلی جالبه فک کنم؛ آدم به وضوح ببینه دچار خطای فکری شده و سراسیمه به هر دری میزنه بلکه بتونه یه کاری برای خودش کنه. سخته ها .. خیلی سخت
دانشجوییم و دیگر هیچ :))
-
تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 21:50
دارم یخ میزنم فی الواقع :| رو سکوهای لابی نشستم و از نت دانشکده استفاده میکنم. مجبورم سرما رو تحمل کنم، مجبووورم :)))) + از مابقی وقایع زندگیم حرفی نمیزنم. امروز رو خوشیم با هم :)
رفتن یا نرفتن؟!
-
تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 21:50
زدم دنده سنگین سربالایی! دیگه آخرای کارای ارائه ی نفتیم. این هفته هم اگر خدا بخواد فیلد در پیش داریم ولی ... واقعاً به دلم نیست که برم. اصلاً و اصلاً! برای اولین باره هیچ علاقه ای به فیلد رفتن, ندارم. با اینکه رفیق جانم خیلی دوس داره برم و تشویقم میکنه، ولی خب دلم نمیاد آخه :(
استراحت تایم
-
تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 21:50
فیلد که هِچ! رد شدیم کلا :)) بهتر! از ته دل دلم نمیخواست برم فیلد :دی الان هم سر ارائه نفتم و دلم میخواد زودتر خلاص بشم و برم سر درسام -_-
تموم شو لعنتی :))
-
تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 21:50
ینی دارم دیوونه میشم :)) انقدری که این مدت رفرنس خوندم، تو کل 5 سال لیسانسم کتاب اعم از فارسی و غیرفارسی نخونده بودم! خدایا مخلصیم خیلی زیاد ;)
Love
-
تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 21:50
چشم به هم زدیم و پائیز دوست داشتنیمون هم داره تموم میشه عزیزم :) شاید اینجا رو نخونی یا شایدم دیر بخونی اما میخوام بگم خیلی دوسِت دارم و خیلی خوشحالم که دارمت :) خداروشکر که دارمت :) این پائیز با همه ی پائیزهای عمرم فرق میکنه :*
خانم مهندس
-
تاریخ: 1397/3/14 ساعت: 16:53
بلاخره نتایج اومد و بعله D: دیگه مهندس شدیم رفت
روز دوم و آخر -_-
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:13
امروز سر صبحونه تو سلف، واسه اینکه زیاد حرفای "ب" رو نشنوم و اعصابم از سر صبح خط خطی نشه، با هندزفری نشستم سر صبحانه. آخرشم طاقت نیاورد ازم پرسید: الان هم داری آهنگ گوش میدی؟! منم با یه "آره"ی معنی دار جوابشو دادم. روز آخر المپیاد هم تموم شد. یه دوست گرگانی هم پیدا کردیم! ترم 6 بود ولی از ما اطلاعات...
یکماه گذشت از تابستون :|
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:13
یکماه گذشت از تابستون :| بین کلی شلوغ پلوغی فکری و گرمای کسل کننده ی تابستون، همین که میشه پشت میز کافیشاپ نشست و یاد خاطرات کرد و خندید، ینی زندگی! گاهی تعریف زندگی به همین سادگیه :) خصوصا وقتی که دل دوستت برات خیلی تنگ شده و اینو از تک تک کلماتش میفهمی :) + نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 2...
برگه!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:13
برگه زردآلو منو یاد آزمایشگاه زمین ساختاری میندازه. روزای تکرار نشدنی ترم پنج و کلاسای عجیب و غریب و در عین حال دوست داشتنی دکتر الف. ! دوستم همیشه خوراکی میاورد سر کلاس. آزاد بودیم سرکلاس حنی سیگار بکشیم (به گفته ی خود استاد :)) ) اما اجازه تنبلی و تمرین حل نکردن نداشتیم به هییییچ وجه. من همش چشمم ...
مدرسه! -_-
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:13
1 مهر!!!! شروع کلاساست :| یاد مدرسه افتادم :|
بیدارباش
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:13
بیدارباش با اینکه از سر شب چشم رو هم نذاشتم و مثل جغد بیدارم اما احساس خوبی دارم. بعد مدتها، شاید هفته ها، شاید ماه ها و حتی سال (!)، امشب (که البته بهتره بگم دیشب، چون الان ساعت 6 و خورده ای صبحه) با آسودگی خاطر به بالشم لم دادم و کانالای تلگرام رو بالا پایین کردم. جالبه ساعت 9 با دوستم قرار صبحانه...
خروج از بیکاری!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:13
اولین روز کاری خسته کننده تر از چیزی بود که فکرشو میکردم. اما تجربه ی خوبیه. همین یه ماه سرم گرمه با کار. بعدشم که دانشگاه و داستانای خودش ....+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:48 توسط سین. میم |
خستگی مفرط
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:13
خستگی مفرط خیلی خستهم. از صبح نشستم رو صندلی به امید اینکه راس ساعت ۶ کارم تموم بشه برگردم خونه فیلم ببینم. ولی امروز روز امتحان مقدماتی هنرجوهاست٬ تا ۹ باید بمونم تو آموزشگاه :( + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:26 توسط سین. میم |
اَت وُرک!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:13
سه روز آتی حسابی سرمون شلوغ خواهد بود! منم زیاد سرحال نیستم اما امیدوارم این سه روز هم خوب بگذره :)+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:49 توسط سین. میم |